روزها در راه
این روزها گاهی میشینم زندگی م رو مرور میکنم و میگم وای چقدر خوب شد که قبل از بدبخت شدن مون با جنگ یک سری چیزها رو تجربه کردم. مثلاً وای چقدر خوب شد که دوران دانشجویی لیسانس و فوق لیسانس خوبی رو گذروندم، تونستم حضوری درس بخونم! ( چون همین جوری ش هم هر سال دریغ از پارسال بود حالا دیگه ببین از این به بعد چی بشه و چی بمونه از آموزش حضوری و درست درمون)چقدر خوب شد که سفرهای خوب( البته که داخلی) با خانواده رفتم. چه خوب که اون چند تا سفر مجردی دلچسب رو تجربه کردم.هر چند معادل یک ماه سخت کار کردنم میشد خرج سه روز سفر. چون همین جوری ش هم برای قشر متوسط جامعه که ماها هستیم سفر و تفریح و.. سخت بود دیگه چه برسه به حالا حالا ها که باید استراتژی های بقا پیشه کنیم. چه مالی و چه جانی. میشینم پیش خودم و انگشت شمار کنسرت هایی که رفتم رو مرور میکنم، تئاترهایی که تماشا کردم و.. حتی غذاهای ملل که در رستوران های مختلف، طعم شون رو چشیدم.
چون اگر این وضعیت دائمی و موندگار باشه، انگار باید با همهی اون دلخوشی های کوچیک جدی جدی خداحافظی کرد.
اینها رو گفتم و این رو هم بگم که به آدمهایی که دو سه مرحله بعدتر از منو هم تونستند قبل جنگ سپری کنند هم غبطه میخورم. اونایی که تونستند به هر زحمتی خونه و زندگی تشکیل بدند، عشق رو قرص و محکم در آغوش بگیرند و...
چیز دیگهای که نگرانشم اینه که من در سال ۱۴۰۴, از کار در حیطهای که پنج سال بهش مشغول بودم بیرون زدم. با این قصد که وارد حیطه ی تقریبا کاملا متفاوتی بشم.بعد هم مشغول تز ارشد بودم و کار نمیکردم چند ماهی. اینه که الان نگار هستم، یک بیکار!
نگرانی فعلی همین لحظهم، بیکاری نیست. بیکار موندنه! برای همین به اونهایی که شغلی دست و پا کردند برای خودشون قبل از این داستانها هم غبطه میخورم. بعد به اطرافیانم نگاه میکنم و میبینم نه بابا، کشتیِ شغلی اکثر دور و بری هام به گِل نشسته توی این وضع.... فقط من نیستم.
من هم اخبار صدا سیما نگاه میکنم. هم خبرگزاری های داخلی مثل فارس و تسنیم و.. رو میخونم. هم شبکه های معاند(!) رو پیگیری میکنم. بله و روبیکا رو هم نگاه میاندازم و.. حتی از وحید آنلاین هم بهم خبر میرسه.
اما قلب آبی هیچ کدوم از این کارها رو نمیکنه. روزهای اول خودش تونسته بود فیلترشکن بسازه و بعد هم به واسطه محل کارش دسترسی تا یه حدی داشت به نت بین الملل. از اونایی که هر گیگ، چند میلیونه. خلاصه به دیپ ریسرچ جمنای پرو پرابمت میداد که اخبار این روزها رو بی طرفانه بخون و تحلیل بده ازشون بهم. جمنای پرو هم شخم میزد همه رسانه ها رو و شسته رفته در چندین صفحه با جدول و نمودار و.. نظرش رو میگفت.
آخرین تحلیل رو یک هفته پیش برام فرستاد. این همه ناامیدی قلبی م، ناشی از اون تحلیل پر و پیمون و آینده پژوهی اون تحلیله.
یه چیز دیگه هم که توی دلم هست که ازش بنویسم که اینه که گاهی توی این روزها حس خوبی به خودم ندارم. گوشهی ذهنم این صدا رو میشنوم: بیطرف، بی شرف! بی شرف!!
اغلب روز و شب های بهمن ماه مشغول گریه کردن بودم. گریه میکردم و در پارت های استراحت بعد گریه، زبان میخوندم.گریه میکردم و بعد متمرکز میشدم روی نوشتن پایان نامه، گریه میکردم و بعد فاصله میگرفتم از اشکهام و غرق میشدم در عشق به خانواده و عزیزانم..
بهمن ماه خود خود یک آدم عزادار بودم و آیین های سوگواری رو تمام و کمال در خلوت خودم به جا میاوردم. چشم هام خاموش بودند و بی فروغ، اغلب تبخال داشتم از فرط گریه های زیادم، فکر میکردم من هم حتماً خواهم مُرد...
حالا اما حالم خوبه. با وجود توصیفات اول پست، ناامیدی و ترس عظیم توی دلم، حالم حال دی و بهمن نیست. ناامیدم ولی حالم، حال بهمن ماهم نیست. بهمن ماه وقتی بقیه میگفتند اتفاقا امسال باید نوروز رو به جا بیاریم و به آداب و رسومی که این جماعت دشمنش هستند پایبند باشیم من اینطوری بودم که من یکی که نمیتونم اصلاً، این قلب غمگین مگر اینکه فقط ادای پایبندی به آداب و رسوم رو در بیاره!
حالا توی این روزها برای اولین بار در زندگیم، دغدغه و ذوق سفره هفت سین چیدن دارم...
و همزمان از اینکه هم وطنان مظلومم توی همین جنگ هم خیلی هاشون کشته شدند اما من دیگه مشغول سوگواری نیستم هم حس بدی دارم....
آره خلاصه.......